روایت شجاعت و ایثار
خاک بیمارستان امام خمینی (ره) و دانشگاه علوم پزشکی دامنگیر است
دکتر علیرضا آرمان، پرستار جوان و با اخلاق بیمارستان امام خمینی(ره)، تحصیلاتش را از کارشناسی تا دکترا در دانشگاه علوم پزشکی تهران گذرانده و از روز سوم جنگ تا امروز (روز مصاحبه) خانهاش بیمارستان شده، اما این واقعه او را دلسرد نکرده و اتفاقا بهانهای شده برای اینکه بیشتر بتواند به بیماران رسیدگی کند. با این پرستار زیبانگر که معتقد است خاک بیمارستان امام خمینی(ره) و دانشگاه علوم پزشکی تهران دامنگیر است و روز مصاحبه بیش از ده شب ساکن شبانهروزی این بیمارستان بود، اما روحیه عالی داشت و از این فرصت هم برای کمک بیشتر به بیماران استفاده کرد، در روزهای جنگ، همان روزهایی که صدای انفجارها دل را میلرزاند که کجا و کدام هموطنمان آسیب دید، در دفتر روابط عمومی بیمارستان گفت و گو کردیم.
روز حادثه دقیقا چه شد و چطور متوجه شدید خانهتان آسیب دیده است؟
در حال حاضر ما هر روز شیفت هستیم و گفتهاند شیفتهای عصرتان در درمانگاه آف هستید و هر روزصبحها بیایید. روزی که این اتفاق افتاد، صبحکار بودم؛ یعنی ساعت دو میتوانستم بروم خانه اما خیلی کارهایم زیاد بود چون قرار بود کارگاههای توانمندسازی و تابآوری در زمان بحران برای سرپرستارها برگزار کنیم. در حال فراهم کردن مقدمات بودم و میخواستم کارم را تکمیل کنم، ماندم و وقتی خواستم به خانه برگردم، فهمیدم دیگر خانهای قابلسکونت وجود ندارد و اتفاقی که رخ دادنش را برای خودم خیلی دور از ذهن میدانستم، افتاده است.
قرار بود ساعتی که این اتفاق افتاد، در خانه باشم اما سرنوشت طور دیگری رقم زده بود. بعد از اینکه از بیمارستان خارج شدم، برای خرید رفتم و مدتی دیگر بیرون ماندم. حدود ساعت شش یا هفت بود که یکی از دوستان همخانهام تماس گرفت و پرسید کجایی؟ گفتم خرید کردم و دارم میآیم. گفت: «خانه دیگر قابلسکونت نیست. سر کوچه بمباران شده و خانه ما هم آسیب دیده.» رفتم و دیدم پنجرهها از جا کنده شده، پردهها افتاده و خاک آنچنان روی فرشها و مبلها را گرفته که اصلا نمیدانم قابلتمیز شدن است یا نه. تلویزیون پرتاب شده بود و دیگر روشن نمیشد. نمیگذاشتند وارد بشویم و افرادی در حال ارزیابی خانه بودند. فقط اجازه دادند وسایل مهم و ضروری مثل مدارک و لپتاپ را برداریم.
چه احساسی داشتید؟
من با وجود روحیات و تابآوری که دارم و همیشه دلم میخواهد در متن ماجرا بدون واهمه و بهعنوان کمکی بسیار موثر حضور داشته باشم، دچار بحران شدم. آن روزها تحتتاثیر رسانهها که میگفتند هدف دشمن فقط مکانهای نظامی است و به مناطق مسکونی کاری ندارد، اصلا فکر نمیکردم برای خانه کوچک و باریک ما بین آن همه خانه بزرگتر اطرافش این اتفاق بیفتد. در چنین شرایطب حسهای متفاوتی سراغ آدم میآید. حتما حس غم هست. وقتی اسباب خانهای را با شوق و سلیقه میچینی، همیشه پشت آن امید است. بعد ناگهان با این صحنه مواجه میشوی که همه چیز به هم ریخته و دیگر سرپناه راحتی نداری و آینده خیلی چیزها برایت نامعلوم است. همه اینها تروماهایی را به دنبال دارد اما در کنار آن، همان روحیه ذاتی و اجتماعی که دربارهاش صحبت کردم هم است. بارها با خودم فکر کردهام اگر آن لحظه در خانه بودیم چه می شد و خدا را شکر که نبودیم چون ضرر مالی قابلجبران است اما اگر آسیب جسمی میدیدیم، معلوم نبود دیگر بتوانیم بهعنوان کادر درمان به کارمان ادامه بدهیم. لحظات اول حس خیلی بدی داشتم. احساس فرسودگیای که انگار یکباره بر وجودت آوار شود. بعید میدانم خانه به این زودیها به حالت اول برگردد و قابلسکونت شود و لازم است حتما اول آن را از نظر ایمنی بررسی کنند و بازسازی شود.
و ساکن بیمارستان شدید.
بله، با خانم دکتر حاجیبابایی، مترون بیمارستان تماس گرفتم و گفتم چنین اتفاقی افتاده و جایی به ما بدهید که موقتا آنجا بخوابیم. صبحها هم که شیفت هستیم. البته عمهام که خودشان الان در تهران نیستند و کلید خانهشان را دارم، پیشنهاد دادند به خانه آنها برویم اما از آنجا که اتفاقات آدمها را تغییر میدهد، من که قبلا همیشه فکر میکردم وقوع چنین رخدادهایی از من دور است، دیگر به این نظر رسیده بودم هر آن ممکن است نوبتم بشود و بهدلیل اینکه خانهشان دقیقا نزدیک یک مکان نظامی و دفتر ریاست جمهوری بود، نپذیرفتم. اتفاقا پیشبینیام درست از آب درآمد و چند روز بعد شرایط محل آنها بدتر از خودمان شد.
از آن شب آمدم بیمارستان. اولین بار بود در چنین شرایطی قرار میگرفتم. هر بار یک جا میخوابم. خانم دکتر به من گفتند بروید انستیتو کانسر. محلی که رفتم فکر کنم آی سی یوی قدیم بود که اگر ظرفیتش هشت تا ده تخت بود، چهار، پنج صندلی تاشو هم اضافه گذاشته بودند. راستش انتظار رفاه زیاد نداشتم ولی آنجا هم قابلقبول نبود. گفتم واقعا جای خوبی نیست حداقل در جایی بخوابم که تعداد تختهایش و تردد در آن زیاد نباشد. جالب اینکه متوجه شدم یکی از دوستانم هم که خانهشان آسیب دیده، با همسرش در بیمارستان میمانند. آنها تازه ازدواج کردند و هر دو پرستارند. مسئول شیفت بود و به من گفت اتاقی اینجا داریم که در آن کلا مریض نمیخوابانیم و همه وسایلش نو است، میتوانی اینجا بخوابی. خوابیدم و ساعت حدود سه نیم شب بود که یکی از همکارانش در زد و گفت ببخشید! ما مریض داریم، تخت نداریم، مجبوریم اینجا بستری کنیم. از خواب بیدار شدم، در حالی که یک پتو و بالش دستم و روپوش تنم بود، به حیاط رفتم. روی جدول کنار باغچه نشستم و به این فکر کردم که خدایا، چه کار کنم؟ در نهایت مجبور شدم به همان اتاق انستیتو کانسر بروم و تا صبح را هر طور بود، سر کنم. به هر حال این روزها هم به هر ترتیبی هست، میگذرد.
شما به بحث تابآوری خیلی تاکید میکنید. الان که دیگر خانهتان را ندارید و در شرایط نه چندان مطلوبی در بیمارستان هستید، چطور با این شرایط کنار میآیید و تابآوری را در وجودتان نهادینه کردید؟
معتقدم خانواده و آموختههای آن در این زمینه خیلی اهمیت دارد. پدر من مجروح جنگی هستند و بعد از اینکه مجروح شدند، باز هم به جبهه رفتند و دوباره مجروح شدند. ایشان وقتی در مورد مهاجرت تصمیمهایی داشتم، به من توصیه کردند بمان و همین جا خدمت کن. شاید داشتن این روحیه تا حدی به ژنتیک هم مربوط باشد. بخشی از آن هم به بلوغ اجتماعیای که در دانشگاه با حضور در تشکلهای دانشجویی پیدا میکنیم، مربوط است. حس میکنم زندگی اجتماعی ما به قبل و بعد از دانشگاه تقسیم میشود. در دانشگاه یاد گرفتم زمانی که اتفاقی میافتد، اول به این مساله فکر کنم که نقش من چیست و چه کاری از دستم برمیآید. در زمان پاندمی کرونا تازه دوران دکترا را شروع کرده بودم. به ما گفتند باید به مرخصی تحصیلی بروید. به مدیر وقت پرستاری گفتم درست است که در مرخصی تحصیلیام، اما دانشگاه تعطیل است بنابراین میتوانم بهعنوان نیروی داوطلب کار کنم.
وقتی جنگ شروع شد و امریکا و رژیم صهیونی به ایران حمله کردند هم وظیفه خودم دانستم هر کاری از دستم برمیآید، انجام دهم. بر اساس همان بلوغ اجتماعی و مسائل ذاتی با خودم گفتم وقتی تا مقطع دکترای یک رشته میروی، از تو انتظار میرود صرفا کار عملیاتی انجام ندهی و باید در حوزه آموزش و پژوهش هم فعالیت داشته باشی. زمانی که شما سراغ من آمدید، در حال عوض کردن پانسمان بیمار بودم. این کار عملی من است و باید انجام دهم اما کار تخصصیام که برای آن مدرک Ph.D گرفتم و برای گرفتن این مدرک منابعی را مصرف کردم، آموزش و پژوهش است. به همین دلیل مُصر بودم این دورهها برگزار شود. اگر انسان توانمند نشده و تابآوری را نیاموخته باشد، نمیتواند در شرایطی مثل شرایط امروز کشورمان خوب عمل و رفتار کند. باید این مهارت را بیاموزد تا اگر خمش کردند، نشکند و دوباره به حالت اول برگردد.
در واقع به شرایط بحران بهعنوان کلاس درس نگاه میکنید.
بله، تمام این اتفاقها و شرایط بحران که پیش میآید، برای ما کلاس درس است و اتفاقا میتواند دانشجوی ما را توانمند بکند تا بتواند جایگاه خودش را بشناسد. باید توجیه شود که اگر انتخاب کرده پزشک، پرستار یا هر عضوی از کادر درمان باشد، رسالتش چیست. به نظر من از زمان ورود دانشجو مدیران حوزه فرهنگ ما باید در مورد این مساله کار کنند که تعلق سازمانی داشته باشد.
در زمان بحران یکی از کارهایی که میشود انجام داد، توانمندسازی افراد در آن حوزه است؛ بههمیندلیل برنامه توانمندسازی سرپرستاران را در زمان بحران آغاز کردهایم. یکی از مباحثی که لازم است مطرح شود، تابآوری در زمان بحران است چون در این زمانها ممکن است تابآوری نیروها کم شود. لازم است از آنها حمایت و مسائلی مطرح شود تا این اتفاق نیفتد. علاوه بر آن، توانمندسازی و اخلاق سازمانی در بحران و مدیریت منابع انسانی در بحران هم بهصورت تخصصی هم مطرح میشود.
شنیدهام با وجود این مشکلات، در ساعتهایی غیر از شیفتتان داوطلب میشوید که در بخشها کمک کنید و حضور داشته باشید. درست است؟
بله، اگر جایی کمبود نیرو باشد، میروم. واقعیتش را بخواهید به سوگندی که در زمان فارغالتحصیلی در هر مقطع تحصیلی باید بخوریم، خیلی فکر میکنم و معتقدم باید به آن پایبند باشیم. باور کنید یکی از دوستان که هیئت علمی علوم پایه است، چند وقت پیش با من تماس گرفت و خدای من شاهد است که غبطه میخورد و میگفت خوش به حالت که در این شرایط کاری از دستت برمیآید، ای کاش کمکهای اولیه را یاد میگرفتم و میتوانستم داوطلبانه کمک کنم.
زمانی که دانشجوی دکترا بودم، دانشجوها را برای کارآموزی میبردم. یادم میآید شب عید و تعداد غیبتها زیاد بود. سوپروایزر که از دوستانم بود، گفت کمک میخواهم. گفتم هر جا لازم باشد، کمکت میکنم. گفت فلان بخش نیرو میخواهد. وقتی رفتم دیدم دانشجوی خودم آنجاست. گفت استاد شما چرا و نمیگذاشت کار کنم. گفتم اتفاقا خیلی موقعیت خوبی است، کلاس درس است. وقتی ما سوگند خوردیم باید به آن وفادار بمانیم. نباید طوطیوار فقط کلمات را تکرار کنیم بدون آنکه بدانیم چه تعهد و مسئولیتی در آن نهفته است. باید عمیقا هر آنچه به زبان آوردیم، حس کنیم چون نمیتوان از زیر بار مسئولیت آن شانه خالی کرد. ما سوگند خوردیم در هر شرایطی کارمان را انجام دهیم. اصلا کسی که سراغ رشتههای علوم پزشکی میرود، باید بداند ساختارش به گونهای است که به خودت متعلق نیست. من هر شب به خودم میگویم دیگر آواره و دربهدر شدی. با وجود این، با اینکه شیفتهایم صبح است، شبها در بیمارستان میگردم و به دوستانم سر میزنم. دیشب به یکی از دوستانم که سوپروایزر است، گفتم اگر نیرو خواستی من که در بیمارستان هستم، بگو بیایم چون میدانم این روزها بعضی از بچهها به دلایلی نمیتوانند سر کار بیایند و آمار نیامدههایمان نسبت به روزهای عادی بیشتر شده است. سوپروایزرها هم بهدلیل اینکه باید شرایط بخشها را استیبل نگه دارند، استرس دارند. حس کردم وقتی این پیشنهاد را دادم و گفتم من هستم، برایش قوت قلب بود. اگر هوای همدیگر را داشته باشیم، به هم در استوار ماندن در مسیر خدمت بهتر میتوانیم کمک کنیم. معتقدم باید همدلی و تعلق خاطر به سازمان داشته باشیم.
همان تعلق خاطری که به بیمارستان امام(ره) دارید و از سال 1393 شما را در اینجا نگه داشته است.
در بیمارستان امام(ره) گفتمان جالبی وجود دارد؛ خیلی از ما که اینجا کار میکنیم معتقدیم خاک دانشگاه علوم پزشکی تهران و بیمارستان امام خمینی(ره) دامنگیر است. من قبل از استخدام پیمانی همزمان در جای دیگری هم کار میکردم که اتفاقا تخصصیتر و شیکتر بود و شرایط رفاهی بهتری برای پرستارانش داشت. وقتی دوستانم پیشنهاد میدادند همانجا استخدام بشوم، همیشه در جواب میگفتم نمیتوانم چون بیمارستان امام خمینی(ره) و دانشگاه علوم پزشکی تهران خانهام است. تعلق سازمانی و حس خوبی به اینجا و همکارانم دارم و مدام دوست دارم کاری برای این سازمان بکنم. ممکن است این کار در این حد کوچک باشد که وقتی بعد از پایان کار میخواهم از در بیرون بروم، فکر کنم خانهام است و برق را خاموش کنم و خارج شوم و گاهی در این حد باشد که وقتی بحرانی اتفاق میافتد، سنگر را ترک نکنم و پای کار بمانم و همدلی کنم. اگر این روحیه تقویت بشود، باعث بهبود و ارتقای عملکرد خواهد شد.
اگر این روحیه همدلی وجود داشته باشد، میتوانیم همکاری که میگوید نمیتوانم در این شرایط سر کار بیایم و غیبت میکند، درک کنیم. واقعا ممکن است به هر دلیل تابآوری لازم را نداشته و بریده باشد و ما باید کار و مسیر را ادامه بدهیم. تمام کسانی که از روز اول تا الان خدا کمک کرده و ماندهاند، خود را درون بحران دیدهاند نه خارج از آن. به این فکر کردند که باید این مشکل و مرحله را با کمک هم پشت سر گذاشت. وقتی با همکاران در جایی کنار هم مینشینیم، همه حرفمان این است که در این شرایط چیکار کنیم؟ مثلا برای رفع چالش کمبود نیرو و توانمندسازی نیروها چه کاری از دستمان برمیآید؟ اتفاقا زمانی که سازمان و سیستم نیروها را درگیر ماجرا و القا میکند که ما با همیم، چیکار کنیم؟ سطح تابآوری و همدلی بالاتر میآید.
چند روز پیش یکی از همکاران خانم را بسیار خسته و ناراحت دیدم. علت را که جویا شدم، گفت خانه ما در خیابان جمهوری است و دو فرزندم که کوچک هستند، از صداهایی که میشنوند میترسند و گریه میکنند. صدای اینها مدام در ذهنم است و چون خیلی کوچک هستند، نمیتوانم آنها را ببرم در جا یا شهر دیگری به دوستان و اقوام بسپارم. جالب اینکه همسرشان هم در قسمت اداری همین بیمارستان کار میکنند. حتما شرایط این همکارم بدتر از من است که فقط مسئولیت خودم را دارم.
شما امروز درمانگاه آمدید و دیدید جمعیت مراجعه کنندهها چقدر زیاد است. ممکن است این مردم قبلا برای یک پانسمان به درمانگاههای دیگری که قبلا میرفتند، رفته باشند و در این شرایط برایشان کار انجام نشده باشد. فکر کنید اینجا هم به در بسته بخورند. من همیشه میگویم بیمارستان امام(ره) آخرین پناه بیماران است و درهای بیمارستان به روی آنها باز است. خیلی وقتها مریضهایی را میپذیرد که جاهای دیگر نپذیرفتهاند. حالا فکر کنید این آخرین پناه بیماران نباشد و کار این بیماران انجام نشود. چه کند؟
معتقدم که ما پزشکی و پرستاری نخواندهایم که فقط از این راه امرار معاش کنیم. هدف این است باری از دوش مردم و بیماران برداریم و خدمتی کنیم و دقیقا الان که بیشتر به حضور و کمکمان نیاز است، نباشیم و عرصه را خالی نکنیم. اتفاقا بیشتر باید مراعات مردم را بکنیم چون این روزها میبینیم که شاید بهدلیل استرسها خیلی بیطاقت و عصبی و ناآرام شدهاند. وقتی به اینجا میآیند، نباید حس کنند مملکت به هم ریخته و کسی برای رسیدگی به بیماران نیست. همکاران من در درمانگاه عین قبل و همانطور که باید و شاید کار مردم را راه میاندازند، در صورتی که شب که خانه میروند با این صدای انفجار و بمباران و دلواپسیها خواب راحتی ندارند. وقتی پرستاری، باید شرایط بحران را تحمل و مریض را هم آرام کنی و در حالی که ممکن است حالت بد باشد، حال دیگران را خوب کنی. وقتی وارد حوزه درمان میشوی، باید بدانی اگر بحرانی اتفاق بیفتد، ممکن است همه مشاغل تعطیل شوند اما کار تو بیشتر میشود و باید فلسفه سوگندی که خوردهای بدانیم. یک استاد اخلاق داریم که همیشه به ما میگویند بچهها، شما که اینجا نشستید، باید بدانید حتی چراغی که الان بالای سر شما روشن است، هزینهاش از مردم گرفته میشود پس باید به داد مردم برسید.
شما نمیترسید؟
واقعیت این است که ما هم میترسیم و نگرانیهایی داریم اما آموختهایم باید خودمان را مدیریت کنیم چون بیگناهترین شخص ماجرا بیمار و مجروحی است که الان به کمک ما نیاز دارد.
ممنون پاینده باشید.
ارسال به دوستان